تبليغاتX
سیب رنگی

سیب رنگی

سیبی رنگی ، آزاد ، رها و پر مهر... فرزندی از جنس سروش و نوا

 من چند تا عروسک دارم که خیلی بهشون علاقه دارم اما رییس اونها  دوست وینی پو  یعنی پیگ لت است که عمه مامان هفت هشت ماه پیش برام کادو آورد. صبح که پا می شم اول اون رو می بوسم بعد بغلش می کنم چند دوری تو خونه می زنم. هر چی می خورم به اونم می دهم  ، هر کی هم خونمون می آید اول یک دور می برمش پیگ لت رو زیارت کنه بعد به سلام احوال پرسی برسه. کوکی و نی نی و آقا فیل و... هم اسم بقیه عروسک هام هستند.

تازگی ها وقتی از خونه بیرون می رم یکیشون رو بغل می کنم و با خودم می برم. مامانم هم در طول روز چند باری لباسهای من رو تن عروسک ها می کنه تا آماده بیرون رفتن شوند و من کلی ذوق می کنم. سریع می رم کلاهم رو سرم می گذارم  و کیفم رو روی دوشم می اندازم ( نمی دونم چرا بعضی وقتها بندش از لای انگشتان پام سر در می آره) و عروسک به بغل در خونه رژه می روم.

در ضمن شبها هم بابا سروش  ۳ ، ۴ تا از این عروسک ها را دور تا دور من  می چینه و از روی کتاب سوالاتی رو می پرسه   و بعد با صدا های مختلف از طرف اونها جوابهای اشتباه می ده یا اینکه اونها جواب رو بلد نیستند مثلا می گه : خب بچه ها  نانوا چیکار می کنه؟ خانم پرستار چیکار می کنه ؟ هواپیما چطوری حرکت می کنه ؟ و...  بعد که از من می پرسه من اون کار رو می کنم یا جواب رو می دهم  و همه برای من دست می زنند. من هم از ذوق جواب اونها کلی می رقصم.  راستی خیلی هم  رعایت نوبت می کنم و محاله وسط جواب اشتباه اونها بپرم و خودم جواب صحیح رو بدم. 

 از عوامل دخترانه دیگه ای هم که انجام می دهم  آشپزی کردن ، جارو و گردگیری است!!! از صبح تو کابینت های آشپزخونه هستم و در حالی جابه جایی ظروف. گاهی هم یک ماهیتابه یا ظرف بر می دارم و چیزهایی که مامان برام تو اون می ریزه رو با قاشق هم می زنم و به عروسک هام می دهم تا بخورند. خیلی خیلی هم جدی به این امور حیاتی می پردازم.  بعضی وقت ها هم یک پارچه بر می دارم و تند تند همه جا رو گردگیری می کنم و یا با یک جارو کوچولو جارومی زنم البته گاهی هم بقیه رو می زنم!!!

 پینوشت : راستی من چند هفته ای است که  ـ با عرض معذرت ـ وقتی جیش یا پی پی می کنم  خیلی ناراحت می شم و در حین یا بعد از انجام کار اعلام می کنم  و خیلی تمایل دارم که بلافاصله من رو عوض کنند حتی یک روز  وقتی خونه مامی و بابایی بودم دست مامی رو گرفتم و تا دم دستشویی بردم تا پوشکم رو عوض کنه.

 

نوا

 

 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 7:11  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 جمعه پیش یکی از دوستان هم دانشگاهی سروش  که قراره بره استرالیا ، تو خونشون  گودبای پارتی گرفته بود و حدود ۳۵ و ۴۰ نفری هم مهمون داشت. بابا سروش از اول گفته بود که ما با ماهور می آییم. هر چی من بهش می گفتم آخه شاید اصلا هیچ کس بچه نیاره می خوای تو هم تنها برو گفت نه ، دو سه تاشون بچه دارند و با هم می آیند.

خلاصه دم در خونه میزبان که رسیدیم ، سروش گفت : فکر کنم ماهور تنها بچه جمع باشه چون هیچ کس تو گود بای پارتی بچه نمی آره!!!! و همون هم شد. بیشتر مهمونها مجرد بودند یا بدون خانمشون اومده بودند (در کل ۴ و ۵ تا خانم بیشتر نبودیم)  و ماهور هم که نوگل نو شکفته جمع !! . بساط بزن و برقص هم که حسابی بر قرار بود و هی چراغ ها رو خاموش روشن می کردند و بالا و پایین می پریدند و جیغ و داد می کردند . من به سروش گفتم اگه ماهور اذیت کنه من می رم تو اتاق اما نشون به اون نشون که تا آخر مهمونی ماهور پا به پای همه دست زد و رقصید و عکس یادگاری گرفت و بالا و پایین پرید !!! جوری که همه عاشقش شده بودند.

پسرهای مجرد جمع که همه شیفته ماهور شده بودند. آخه ماهور به غریبه ها خیلی نمی خنده  اما نگاشون می کنه ، بغلشون می ره و... . جوری شده بود که وقتی یک لبخند می زد همه بدو بدو می اومدند خبر می دادند که دخترتون به ما لبخند زد.

وقتی هم شام ماهور رو  می دادم ( فکر کنید وسط مهمونی یک اکیپ داشتند غذای ماهور رو  که برده بودم گرم می کردند  ) دو سه تا از دوستان سروش  نوبتی برای ماهور می رقصیدند که غذاش رو بهتر بخوره

اوج قضیه هم یک پسر ۲۴، ۲۵ ساله بود که خیلی ماهور رو دوست داشت اما ماهور خیلی هم محلش نمی گذاشت. همه اش به ما می گفت من به همه گفتم از امشب می رم تو فریزر تا ماهور بزرگ بشه و بیام بگیرمش!!!

+ نوشته شده در  91/02/18ساعت 8:51  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 دو سه روز پیش بود که مامانم به ماهور یاد داد که وقتی می پرسه اسمت چیه ؟ جواب بده : ماه ه ه ه ه ( با کمی ناز و تاکید  روی ه بخوانید)

همچنین در پاسخ به سوالاتی از قبیل ماهور دختر نازیه؟ ماهور دختر خوبیه؟ ماهور دختر مهربونیه ؟ و.... هم پاسخ بله بدهد.

دوشنبه با بابا سروش و ماهور رفتیم  سمت لواسون  و ماهور اونجا دلی از عزا در آورد از بس که بازی کرد. فکر کنید من یک ساک اسباب بازی که عمدتا توپ های مختلف و... بود براش برده بودم ولی  ماهور همه اش در حال بازی با سنگ های محوطه رستورانها بود. کارش هم نجات سنگ ها از کف زمین بود که دونه دونه بر می داشت و روی تخت می گذاشت!فکر کنم حدود صد تایی جمع کرد تازه وقتی ازش خواستیم  که بریم َ با جیغ و داد سنگ ریزه ها رو بغل کرده بود و نمی اومد.چند تایی رو هم تو ماشین آورد. در مجموع هوا و صدای رودخونه و طبیعت خیلی حس خوبی بهش داده بود .

راستی ماهور در ۱۴ ماه و ۲۰ روزگی توانست برج هوش ( انداختن حلقه ها درون لوله مخصوص آن ) را به تنهایی  و با دقت انجام بده. این کار یکی از بازی های مهم برای بچه های این سن هست که با ماهور از شش ماهگی بازی می کردیم.

 

نوا

 

+ نوشته شده در  91/02/14ساعت 7:14  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

  از همون روزهای نخست به دنیا اومدن ماهور ما کتاب خوندن رو براش شروع کردیم و الان هم تقریبا روزی ۶ تا ۱۰ کتاب رو حتما می خونیم. جوری شده که خودش می ره کتاب می آره و می خواد که براش بخونیم. با اینکه خیلی پر جنب و جوش است اما موقع کتاب قبل از خواب ظهر یا شب قشنگ می آید کنار من یا باباش دراز می کشه و سرش رو می ذاره روی  بازوی ما تا کتاب بخونیم.

از بین این همه کتابی که داره ،عاشق کتابی شده که حدود یک ماه پیش براش خریدم و اصلا فکر نمی کردم به دردش بخوره. کتاب  مشاغل !!!( جالب اینجاست که  قشنگ کتابش رو به اسم می شناسه. تا می گوییم برو کتاب مشاغل رو بیار بدو بدو می ره و می آره و یا  خودش اون رو می آره و می گه مَ مَ )

 تو کتاب مشاغل چند تا تصویر از شغل های مختلف است که چون سروش برای هر کدوم از اونها یک ادایی در آورده خیلی دوست داره. در این راستا  یاد گرفته چطور مثل دکتر معاینه کنه َ مثل خانم پرستار فشار خون بگیره و مثل آقای پلیس سوت بزنه ( البته سوت که چه عرض کنم ، دستش رو می ذاره جلوی دهنش و می گه شووووووووو !!)

 

نوا

+ نوشته شده در  91/02/08ساعت 8:35  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 این روزها ماهور کارهای جدید زیادی انجام داده که اگه یادم باشه چند تاییش رو می نویسم.

Hug me please:  یاد گرفته که با شنیدن این جمله دستهاش رو باز می کنه و سریع طرف مقابل رو بغل می کنه.

 دستها بالا دستها پایین و بشین و پاشو و پل زدن رو هم خوب یاد گرفته.

ماساژ دادن هم بلد شده! تا می گوییم ماهور ماساژ بده و دستمون رو می گیره و تند تند ناز می کنه.

 یک بازی موسیقی از وقتی کوچولو بود باهاش انجام می دادم که وسط های آهنگ باید می نشستیم و  در حالی که سه بار دست می زدیم دست دست دست می خواندیم و سه بار هم روی پا می زدیم و پا پا پا می خواندیم.

این روزها کار ماهور این شده که می آد دستم رو می کشه و رو به روی من می نشوند و دوتایی این بازی رو انجام می دهیم. خیلی هم دقیق انجام می ده و سعی می کنه موقع خوندن هم با من همراهی کنه .( دس دس دس  پا پا پا)

 

تو راه رفتن هم که اوستا شده و الان دیگه رسما می دود.

دندون هم ۱۱ تایی داره. تا الان ۳ تا از اون دندونهای وحشتناک آسیا نصفه نیمه در اومده که واقعا اذیتش کرده.

یک سره هم یک کلاه یا کیف یا لباسی دستمونه و  در حال د د رفتنیم.

 

 پینوشت : مرسی از این همه خاله و عمو های  مهربون که جمعه  تو خونه خاله مریم و عمو میثم به ماهور کادوهای خوشگل دادند.

نوا

 

+ نوشته شده در  91/02/04ساعت 7:56  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

  این مدت ماهور به طرز وحشتناک زیادی  در تمام طول شبانه روز شیر می خوره .  خیلی هم بامزه می گه: شی شی  و می آید و مشغول  خوردن می شه!.

چند روز پیش مامی بهش گفت : ماهور دیگه شیر نخوره چون بزرگگگگگ شده و در همون حال دستاش رو هم باز کرد که نشون بده ماهور چقدر بزرگ شده.

ماهور هم خیلی خوشش اومد و حالا از اون روز می گه : ماما شی شی  و در حالی که سریع دستاش رو به طرفین باز می کنه  می گه : بووووووووووو

 و بدو بدو می آید و شیر می خوره!!!!

 

پینوشت : مرسی از همه محبت هاتون نسبت به عکس ماهور چوپون! در اولین فرصت عکس های آتلیه را اسکن کرده و می گذاریم.

+ نوشته شده در  91/01/23ساعت 18:9  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 بالاخره بعد از تلاشهای  بی وقفه مامانم جهت بردن من به آتلیه عکاسی ( یک مدت طول کشید تا آتلیه ای که خوب باشه پیدا کنه . بعد هم یا من مریض بودم یا برنامه مامان و بابا جور نمی شد. )، موفق شدیم که ۱۲ فروردین به آتلیه برویم.

قبل از رفتن حسابی به خواب و خوراکم رسیدند که اونجا خوش اخلاق و شاد باشم. روز  قبلش هم مامانم به خاله مهناز زنگ زد و خواهش کرد که همراهمون بیاد تا اونجا کمکمون کنه . آخه من این خاله جونم رو خیلی دوست دارم و کلی باهاش  خوش می گذرونم. خاله هم همه برنامه هاش رو ردیف کرد و با ما اومد. اما بعد از سه ساعت کار عکاسی اینقدر  همگی خسته شده بودیم که حتی نای حرف زدن نداشتیم. من که تو ماشین خوابم برد ویک ساعتی بیهوش شدم. اما عکس هام عالی شد. 

با دو تا ساک لباس و کفش و.... رفتیم و حدود ۱۱ تا دکور برام چیدند تا عکس هام رو بگیرند!!! خانمی هم که عکس می گرفت خیلی مهربون بود. از همه عکس هام بامزه تر عکسهایی بود که پوستین پوشیده بودم. پوستین رو مامان بزرگ بابا از مشهدبرایم سوغاتی آورده بود  و اون رو بدون لباس اضافی ( فقط پوشک داشتم) پوشیدم و در حالی که فلوت دستم بود با کلی گوسفند و یک گاری عکس گرفتم.

 

عکس ها که آماده ش حتما چند تاییش رو می گذارم. از همین جا هزار تا بوس واسه خاله مهنازم که تو این عیدی خیلی به من رسید.مرسی خاله جون.

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت 23:50  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

    از اونجا که راه رفتنم با  اومدن نوروز مصادف شد ، اولین تجربه پیاده روی در پارک رو روز پنجم فروردین  داشتم و از اون روز دو سه بار دیگه هم با مامان و بابا رفتیم و من در زمین بازی مخصوص خردسالان  بازی کردم و کلی هم دوست پیدا کردم . از اون روز هر روز صبح یک چیزی ( شال ، دستمال ، پارچه و...) رو دوشم می اندازم و در حالی که جورابم تو دستمه می گم : دَ دَ   دَ دَ
+ نوشته شده در  91/01/11ساعت 14:36  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 سال نو همه دوستان گل و عزیز مبارک...  خانواده ما از دو سه روز مونده به عید سرما خوردند و تا امروز همچنان درگیر دوا و درمون هستیم. حال ماهور کمی نگرانمون کرده بود چون بعد از ۵ روز آنتی بیوتیک خوردن  همچنان شبها تا دو درجه تب می کرد که خدا رو شکر از پریروز با تعویض آنتی بیوتیک بهتر شده.  البته فکر نکنید از شیطونی کردن دست بر می داره. نه! اصلا .  در این حد بگم که سه شب پیش ساعت ۵ صبح از شدت تب بیدار شده بود و گریه می کرد . ما هم  استامینوفن دادیم و داشتیم با حوله سرد دست و پاهاش رو می مالیدیم  که رفت سراغ اسباب بازیهاش و  توپ آهنگداری که خاله مهناز و مصی  دایی مهدی براش خریده بودند رو روشن می کرد و نای نای و بدو بدو می کرد!!

اي آنكه به تدبير تو گردد ايام

اي ديده و دل از تو دگرگون مادام

اي آنكه به دست توست احوال جهان

حكمي فرما كه گردد ايام به كام

 

 

سال نو همگی مبارک ........... نوا

+ نوشته شده در  91/01/05ساعت 11:41  توسط مامان نوا و بابا سروش  | 

 کم کم داره سال نو می شه ... سال قبل  تنها خوبی اش به خاطر حضور ماهور بود وگرنه به نظرم سال سنگینی بود  . این فقط برای خانواده و فامیل ما نبود . خیلی ها این نظر رو داشتند . به نظرم غصه هاش ( غصه هایی که کاری از دستت بر نمی آید ) بیشتر از خوشی ها بود . ما که  چند عزیز رو  از دست دادیم و امسال کنارمون نیستند... جای همشون خالیه ...

اما گذشت. امیدوارم سال جدید برای همه و همچنین خانواده ما  پر از شادی و سلامتی و آرامش  باشه....

سفره هفت سین ما چیده شده ، شیرینی های عید خریداری شده ،؛ اما خونه با توجه به حضور دایمی ماهور که روزی چند بار در جهت عکس اون رو می تکونه!!! هنوز اونجور ها تکونده نشده!!! فکر هم نکنم بشه.... البته من و سروش تلاشمون رو کردیم ولی ظاهرا قدرت  فرشته کوچولویی که تازه راه افتاده از ما بیشتره.  غصه هم نمی خوریم... بگذار این عید به ماهور خوش بگذره....

سال نو همه پیشاپیش مبارک

نوا

+ نوشته شده در  90/12/28ساعت 11:7  توسط مامان نوا و بابا سروش  |